آنیسا آنیسا ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

آنیسا محبان

سفر کیش

 حالا میخوام یه سری از خاطراتی رو که تاریخ گذشته هستند رو برات بگم گل نازم: از عید سال 92: یک هفته قبل از تحویل سال من و بابا جون خیلی حالمون گرفته بود و هیچ تصمیمی برای مسافرت رفتن یا حتی به کرمان و جیرفت رفتن هم نداشتیم از دست خودم خیلی عصبانی بودم که چرا برنامه ایی برای امسال ندارم. روز ٢٩ اسفند که   امسالم ساله کبیسه بود بابایی بهم زنگ زد که قراره از طرف شرکت به عنوان نماینده روز دوم عید تویه یه جلسه مهم در کیش شرکت کنه و3 روز اونجا باشه بابا جون هم به شرطی قبول کرده که با خانواده بره خلاصه اینکه سفر کیش برنامه ریزی شد وای که چه قدر خوشحال شدم........ صبح ساعت 5 صبح راه افتادیم طرف بندر لنگه و از اون...
18 خرداد 1392

خوابیدن یهوییی

اااااااااااخخخخخخخخخخخخخخخخخییییییییشششششششششش بالاخره دسترسی به اینترنتم همیشگی شد آخه بابا جون برام وایمکس خریده بالاخره بعد از 4 روز امروز صبح وصل شد. دیشب مراسم عقد پسری داییم بود خیلی خوش گذشت اما جای مامان جون خیلی خالی بود انشالله فردا صبح از مشهد بر میگردند. قربونت برم گلم دیروز عصر هر کاری کردم که بخوابی نخوابیدی یه دفعه دیدم همین جور که منتظر خاله جون بودیم  رویه مبل خوابت برده عشقم . هممون از این کارت کلی خوشمون اومد. ...
18 خرداد 1392

نماز خوندن یه فرشته

  آنیسای عزیزم همیشه آرزو داشتم که فرزندم با ایمان بزرگ بشه خدا میدونه که زمانی که باردار بودم چه قدر قران خوندم و برای سالم بودن و صالح بودنت دعا میکردم تقریبا هر روز سوره یس و سوره انبیا رو میخوندم و شاید روزی 20 بار سوره ناس رو میخوندم و روی شکمم دست میکشیدم که خداوند شما رو پاک سرشت بیافرینه ....من تمام تلاشم رو کردم امیدوارم در آینده ثمره این ها رو ببینم.آنیسا بهم قول بده که نا امیدم نمیکنی میخوام از 4 سالگی بفرستمت کلاس آموزش قران تا روانت همیشه آرام باشه خوشکلم. امیدوارم خدا گناهان ما رو هم ببخشه اینجا داری سجده میری مادر به فدات        البته سجده بازی ...
18 خرداد 1392

بدون عنوان

 شیرین زبونیات گل نازم: م م شیر خواب پا:  یعنی شیر بخورم روی پات بخوابم(این جور حرف زدنت همه رو میخندنه و بعد از اون بس که میبوسنت صورتت قرمز میشه) پاشو: شا بریم: بیریم نمیدونم چرا هر چی فکر میکنم بقیه رو یادم نمیاد    . تقریبا داری همه جیز رو میگی البته به زبون خودت که من هم مترجمم   ...
16 خرداد 1392

ببین چه قدر زرنگی...!!!!!!!!!!!!!

 یه مدتی یعنی تقریبا یه 3 ماهی شد که جیغ های وحشتناکه میزدی وای خدایاااااااااا که کلافم کرده بودی 7 تا خونه اون طرف تر هم صدات رو میشنیدن ولی بازم خدارو شکر که تمام شد . وقتی جیغ میزدی گوش های خودت درد میگرفت حالا برای اینکه این مشکل رو حل کنی سریع اول گوش هات رو میگرفتی بعد جیغ میزدی.......... اینه دنیااااااااااااااااااااا مادرم باید زرنگ باشی آفرین ...
16 خرداد 1392

بدون عنوان

  سلام به گل زیبای زندگیم: آنیسای خوشکلم هر روز داری بزرگ و بزرگتر میشی و من و بابا جون شاهد زیباترین لحظات زندگیمون هستیم یعنی عشق به تو یعنی نفس کشیدن یعنی زنده بودن و زندگی کردن............ قربونه اون شیرین کاریات برم مادر که همه میگن خیلی جذاب و گرمی البته این کلمه گرم رو بندری ها بهت میگن .میگن تویه چهرت یه جذابیت خاصیه که دوست داشتنی هستی.فدااااااااااااات مامان گلم درسته که هنوز نمیتونی کامل صحبت کنی و کم کم داری راه میوفتی اما خیلی بیشتر از سنت میفهمی و شرایط رو درک میکنی .خیلی سریع قانع میشی و منو در مقابل کارهات قرارنمیدی و لجبازی نمیکنی .وقتی میخوابم خیلی اروم با خودت بازی میکنی و صدای هیچ کدوم از عروسک هات رو که صدا...
16 خرداد 1392