آنیسا آنیسا ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

آنیسا محبان

بدون عنوان

یه خاطره جالب میخوام ازت بگم که میدونم برای همیشه یادم میمونه..... مامان جون ٢ تا جوجه گرفته بود که شما خیلی اونا رو دوست داشتین و همش میخواستی بری بیرون و اونارو ببینی ....... نمیدونم چرا فکر میکردی که جوجه ها باید حرفت رو بفهمن همش بهشون دستور میدادی واز ته سرت جیغ میزدی که بخورررررررررررررررررررر-بیااااااااااااااااااااااااااااااا.نکککککن بعد هم که میدیدی کاری که میخوای انجام نمیدن گریه میکردی. وای که چه قدر خندیدیم و این کارت جالب بود نازنیم آخ آنیسای عزیزم ..... واقعا که چه قدر پاکی و بیگناه آرزومه که همیشه همین طور بمونی تو قلبه منی مادر.........   ...
21 دی 1391

بدون عنوان

آااااااااااااااااااااااااااااااه از این جدایی هاااااااااااااااااااااااااااااا............................... روز سه شنبه رفتیم کرمان وااااااااااای خدایا دلم میخواستم بال در میووردم تا بلکه زودتر به مامان جون آقا جون برسم آنیسای عزیزم دوری خیلی سخته تو رو خدا موقعی بزرگ شدی ازم دور نشوووووووووو. شب ساعت ٣ راه افتادیم آخه دیگه طاقت نداشتم به خدا نداشتم..........اما به بابایی میگفتم زودتر بریم تا به کارات برسی.دلم نمیمد اذیتش کنم آخه میدونم غصه میخوره. ساعت های ٦ صبح رسیدیم بماند که شما چه قدر مامانی رو توی راه اذیت میکنی و همش میخوای روی پای من باشی ........... خلاصه مامان جون سریع از خواب بیدار شد و کلی خوشحال شدن فکر نمیکردن که بریم...
21 دی 1391

بدون عنوان

آنیسای عزیزم امسال هم در زمان تولدت ساکن بندرعباس بودیم امسال تقریبا با پارسال کمی فرق میکرد آخه دیگه تنها نبودیم چندتا مهمان عزیز هم داشتیم .خوب بود و خوش کذشت اما باز در دلم خانواده ام را فریاد میزدم کاش بودند. امسال تولدت با روز عید قربان مصادف بود آقا جون و مامان جون تا دیروز پیش ما بندر عباس بودند اما به خاطر کار مهمی که داشتند مجبور به رفتن شدند اما هدیه نازشان را به تو گل نازم که یه جفت گوشواره خیلی خوشکل بود رو دادند. اینک برایت از 2 سال زندگیت مینویسم زیبایم: چه زود گذشت و چه زیبا .......... حالا برای من و پدر مهربانت ناز میکنی و میرقصی . شیرین زبونی میکنی و دست و پا شکسته کلماتی را میگویی مادرم  این 2سال از بهترین سال ...
21 دی 1391

بدون عنوان

الان ساعت ٥ صبح هستش و آنیسا خانم هنوز بیدارند و من بیچاره هم همچنان بیدارم........ بابا علی جون هم الان رفت سر کار قراره که صبحی زودتر بیاد آخه چند جا کار اداری داره. الانم داره صدای اذان میاد............ خدایا شکرررررررررررررررت به خاطره همه چیز.به خاطر هر چیز که دادی و هر آنچه که از سر لطف و مصلحت ندادی. میدونی آنیسا الان داره چه کار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ داره رویه پاهای من سر سره بازی میکنه انگارم نه انگار که مامانی خوابش میاد تا که پاهام رویه هم میذارم میگه دست نزن دست نزن آخ مادر به فدات..........   ...
16 دی 1391