آنیسا آنیسا ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

آنیسا محبان

بدون عنوان

1391/10/21 1:54
نویسنده : مامان بنفشه
165 بازدید
اشتراک گذاری

آااااااااااااااااااااااااااااااه از این جدایی هاااااااااااااااااااااااااااااا...............................

روز سه شنبه رفتیم کرمان وااااااااااای خدایا دلم میخواستم بال در میووردم تا بلکه زودتر به مامان جون آقا جون برسم آنیسای عزیزم دوری خیلی سخته تو رو خدا موقعی بزرگ شدی ازم دور نشوووووووووو.

شب ساعت ٣ راه افتادیم آخه دیگه طاقت نداشتم به خدا نداشتم..........اما به بابایی میگفتم زودتر بریم تا به کارات برسی.دلم نمیمد اذیتش کنم آخه میدونم غصه میخوره.

ساعت های ٦ صبح رسیدیم بماند که شما چه قدر مامانی رو توی راه اذیت میکنی و همش میخوای روی پای من باشی

...........

خلاصه مامان جون سریع از خواب بیدار شد و کلی خوشحال شدن فکر نمیکردن که بریم کرمان.حالا دیگه بیشتر حرف میزنی و شیرین زبونی میکنی آقا جون هم که کلی میبوستت و نازت میکنه و روزی ٣ یا ٤ بار میبرتت بیرون و شما هم که هیچ وقت از دد رفتن خسته نمیشی.

چه قدر زمان زود میگذره کاش میشد زمان رو نگه داشت امروز هم که چهارشنبه بود اومدیم طرف جیرفت فقط یک روز موندیم الانم دوباره گریه ام گرفته  خدایا چه میشود کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم میخواست بمونم اما پس بابایی چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منی که به سختی ١ ساعت جدا بودن از بابایی رو تحمل میکنم چه طوری چندروز دوام بیارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟میمیرم به خدا

پس باید دوری رو تحمل کنم اما با وجوده آنیسای عزیزم و پدر نازنیش هر سختی آسون میشه .

این روزها که خیلی عمه عمه میکنی و عاشق عمه مهلایی و بهش میگی عمه آنا.

فدات شم مامانی.......

الان جیرفتیم مادر جون هم با عمه سمیه رفتن ابوموسی خیلللللییییییییییییی جاشون خالیهط  همش احساس میکنم که یه گم شده ایی دارم مادر جون یه فرشته است که از نظر من هیچ کس قدرش رو نمیدونه

راستی از این به بعد میخوام شعر های بابایت رو که در وصف شما میگه بنویسم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)