آنیسا آنیسا ، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

آنیسا محبان

قدیما پامون رو.....

همیشه آقا جونت میگه قدیما ما جرات نداشتیم پامون رو جلوی پدرمون دراز کنیم حالا  بازی روزگار رو ببین... ببین دنیا چه حوری شده بابا فدات شم که از خدا فرصت خواستم برای جبران همه چیز.... ...
11 آبان 1392

چادر مشکی

 آنیسا جونم امیدوارم بتونم طوری بزرگت کنم که قدم هات رو افکارت رو تماما در جهت خدا و دینت برداری و فکر کنی مامانم دوست ندارم ذهنت رو با دنیای ناپاک و آلوده اطرافت پر کنی همیشه سعی کن پاک باشی و بی آلایش از این دنیایی که پر از انسان هایی با افکار پلید در اطرافمون هستند بترس واقعا بترس مادرم  عشق به خدا رو در دلت داشته باش تا هیچ وقت کسی نتونه ازت سو استفاده کنه میدونم این حرف ها خیلی برای گفتن زوده اما هیچ کس از فردای خودش خبر نداره گفتم شاید اون روزی که باید من این حرف ها رو بهت بزنم من نباشم ...
11 آبان 1392

عشق لواشک

 آنیسای گلم عااااااااشق لواشکه.... به خدا   هر دفعه که برات لواشک میگیرم طوری اونو با لذت میخوری که انگار این اولین دفعه است که لواشک دیدی  منم هی باید حرص بخورم که زیاد نخور دلت درد میگیره شما هم که طبق معمول میگی نه نه موووخوام آی فدای اون طرز حرف زدنت  که آقا جون همش میگه کاش همیشه این طوری حرف بزنی هیچ موقع بزرگ نشی منم میگم ااااا مگه میشه ؟؟؟؟؟    ...
11 آبان 1392

عکس های 3 سالگی

 آنیسای نازم که تمام دنیای منی بدون که نفس هام بدون تو نفس نیست فقط ناله است تو یک فرشته ایی مونسم تو از همین کوچکی شدی همدم و غمخوار من و باباییت اگه یه ذره منو ناراحت ببینی اگه سرت به هر چیزی گرم باشه سریع میای میگی مامان جون چیه؟؟خودت رو میندازی تویه بغلم میگی بیا بلغم کن اخ مادر به فدات اینا هم عکس های جدیدته گلم: ...
11 آبان 1392

موبایل

قربونت برم مامان که شدی همه زندگیه ما عشق من و بابایی شدی عشق بابا تا که بابایی میاد میپری  بغلش میگی بابا جوووووونم اومد سرت رو میذاری لای گردنش و میبوسی و میگی آندانس(آدامس) خریدی؟؟ میخوام یکی از خلاقیتت ها رو بگم مامان که میدونم برات خاطره به یاد ماندنی میشه... داشتم لباس اطو میزدم دیدم داری با کسی تلفنی صحبت میکنی فکر کردم با بابایی هستی یه دفعه دیدم  رفتی ناخن گیر بزرگ برداشتی بعد اون رو به صورت موبایل دراوردی داری صحبت میکنی وای که چه قدر خندیدیم عشقی مامانم عشق......  
8 آبان 1392

تاسف

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه آنیسای نازم آآآآآآآآآآآآه واقعا متاسفم که نمیتونم کاملا خاطراته  قشنگت رو بنویسم نمیدونم چرا من از این اینترنت لعنتی شانس ندارم هر جا میرم یه مشکلی پیش میاد....... مامان گلم الان تقریبا 3ماه که از بندرعباس نقل مکان کردیم اومدیم جیرفت بندرعباس رو با همه اون خاطرات چه خوب و چه بد گذاشتیم و اومدیم الان دلم برای بندر یه ذره شده شما که چند شب پیش یه عکس از خودت دیدی که از خونه بندرمون بود وای که چه جوری من رو التماس میکردی مامان بریم خونمون بریم خونه بازی منم حسسسسسسسساس نشستم از سر گریه کردم . الان بعد از 4ماه اومدیم کرمان گلم که تونستم خاطراتت رو بنویسم  فعلا شدیدا در گیر خونه سازی هستیم ...
8 آبان 1392